معجزه حجاب

کنار ضریح نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم  کن...
چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار  شد...
خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!! دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود  را به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد  شــــهر شد...
امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی  کرد..!
انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!
احساس  امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
یک لحظه به  خود آمد...
دید چـــادر امامــزاده را سر جایش  نگذاشته...!

/ 2 نظر / 91 بازدید
مهجوریات

سلام خودتون نوشتید ؟ با عرض پوزش چادر امامزاده سفید است .

مهجوریات

یه چیزی رو یادم رفت بگم . ایده تون ، ایده ی قشنگی هست فقط شاید یه کم پرداخت ِ بیشتر میخواد ...